logo
دوشنبه 27 مهر 1405 | دوشنبه 19 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  2. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  3. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  4. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  5. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  6. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  7. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  8. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  9. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است
  10. "علی اف" صحنه گردان نمایش های صهیونیستی/ هراس دولت باکو از جمعیت ۹۷ درصدی مسلمان این کشور!
  11. نفس بیماران زیر بار گرانی دارو؛ وزارت بهداشت برای کاهش هزینه درمان چه کرده است؟
  12. نتانیاهو برای به‌تعویق‌انداختن انتخابات به دنبال راه‌اندازی جنگ است/ روابط ترامپ و نتانیاهو مانند گذشته نیست
  13. "اخلاقی" با رأی بالا به عنوان وزیر دفاع انتخاب خواهد شد
  14. عاقبت سرپیچی کشتی‌ها از مقررات ایرانی تنگه هرمز سوختن است
  15. از خروش مجید مجیدی علیه جنایات غرب تا غفلت لاله مرزبان در ونیز
  16. به نام سوارکاری، به کام اسپانسرها و اینفلوئنسرها!/ وقتی یک مسابقه ورزشی جولانگاه بلاگرها شد
  17. شکاف عمیق در گیشه سینما؛ جولان کمدی‌های میلیاردی
  18. سکوت مجامع بین الملل در برابر سرکوب‌ حجاب در باکو نشانه استاندارهای دوگانه غرب است/ پایه های حکومت "علی اف" به زودی خواهد شکست
  19. اعتراف "اوباما" به خباثت مذاکراتی آمریکا/ غربگراها همچنان در پی سیاست تسلیم!
  20. انتخابات زیر سایه جنگ؛ قمار نظامی ترامپ و نتانیاهو چه هزینه‌ای دارد؟

شهید بابازاده:

ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند

ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند
شهید سعید بابازاده: از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نیریمیز،

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نیریمیز, نیریمیز, نیریمیز,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

, شهید سعید بابازاده,
, فرزند : مجید,
, نام  مادر : حلیمه,
, تولد: 01/01/1343 نیر,
, تحصیلات  : دوم دبیرستان,
, شغل: دانش آموز,
, شهادت: 23/01/1362,
, مزار: گلزار شهدای نیر,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, سه ماه به جبهه دزفول,
,
,
,
,
, ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.,
,
,
,
,
,
,
,
, زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.,
,
,
,

, ,

انتهای پیام/پ

,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه