به گزارش خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ علی رفیعی وردنجانی، منتقد و پژوهشگر رسانه و سینما در یادداشتی اختصاصی به نقد سریال جدید شبکه نمایش خانگی پرداخت.
وی معتقد است: سرخ و سیاه به کارگردانیِ آیدا پناهنده و نویسندگیِ مشترک با ارسلان امیری اثری هنرمندانه در تکنیک و خطرناک در مفهوم است. تکنیکِ قسمتِ ابتداییاش بر اساسِ خیالِ رومن رولان و طاووس فرشباف شکل گرفته که در خورِ ستایش و تحسین است. آنچه که برای من مهم است در دیالوگی که حاکم با معلمِ فرزنداناش رد و بدل میکند خلاصه خواهد شد. حاکم، پیروزفر، هیچ حاکمی ظالمتر از مردماش نیست، معلم، علی شادمان، من اشتباه کردم اجازه بدید و... کُرنِش در برابرِ ظُلم بخشی از تالیفاسدهای اخلاقی از دستآوردهای یک انقلابِ فرهنگی است. دو پهلو گُفتن از ماجرایی خیالی که در سالهای مشروطه رُخ داده زیرکیِ کارگردان از جنسِ گُفتمانِ اصلاح طلبانِ برانداز مانند غلامحسینِ کرباسچی است.
من از ادبیاتِ خودشان استفاده میکنم چرا که چندی پیش ایشان در برنامهی «به وقت ایران» حاضر شدند، در برخی لحظات تلویحاً و در برخی صحبتها صراحتاً از بنیانگذار کبیرِ انقلابِ اسلامی حضرتِ روح الله خمینی (ره) مثال آوردند: او هم برای رفاه مردم به صلح تن داد که در جواب این به ذهنِ منِ کمترین رسید: از حضرتِ امام برای تلطیف کردنِ افکارِ تحمیلیِ صلحی به جامعه استفاده نکنید چرا که علاوه بر گناه بودنِ این امر تاریخ را تحریف کردهاید. این فکت شاید در ظاهر ربطی به مفهومِ ناظر شده بر قسمتِ ابتدایی «سرخ و سیاه» نداشته باشد امّا در واقع به یک انقلابِ فرهنگی هُشدار میدهد که حوزهی نمایش برای حرفِ براندازانه زدن از خیال کردن در سالهای مشروطه استفاده میکند.
خیالِ طاووس
بافتنِ قالی، خطاطی، رنگ و قلممو بهانه شده تا بیننده خیال کند اینها که نباید ربطی به خوشرقصی جبرئیلی در نقشِ کولی برای پول جمع کردن داشته باشد. «سرخ و سیاه» در بدویترین قسمتِ خود مانند «بامداد خمار» فتانه حاج سید جوادی، گُفتمانی نوستالژیک را در دهانِ قصّهگوی دیگری قرار داده. این مِتُد شکلی از خیالپردازیِ کلاسیکِ در ادبیات ایران است که خلی هم طرفدار دارد. بسیار جذاب است که کسی درِ صندوقچهای را باز کند و در مورد عکسی برای دیگری قصّه بگوید یا مثلاً کسی به زندان اُفتد و دیگری برایاش از ماجرای خود بگوید. در «آبیتر از عشق» شهرزاد فخر، «بند محکومین» کیهان خانجانی، بخشی از این ادبیات مستتر شده. مسئلهی سینمایی و فرهنگیِ من با چُنین برخوردِ کلاسیکی خلأِ اخلاق در این مُنحنی است. اخلاقی که باید از فیلترِ مرجعیتِ یک نظامِ فرهنگی عبور کند تا این گذار تبدیل به خیالِ عمومی شود. با این روش میشود تا ابد از خماریِ در بامداد روایت کرد. موضوع مهم این است که آیا واقعاً حاکم در «سرخ و سیاه» شاهدِ غضبهای جلاد بوده؟. آیا واقعاً افرادی کولی و معرکهگیر را برای حمله به یک مأمور؛ که گویی در درگیریها کشته شده، اعدام میکند؟ این پُرسِش با زیرکی پاسخاش نزدِ راوی برای تعلیق بخشیدن به قصّه خواهد ماند. در ابتدا زنی آبستن را میبینیم که چاقویی در شکمِ مردی فرو میکند، از کجا معلوم که این پدیده هم خیالِ طاووس فرشباف نباشد؟.
منطق و خیال
ماضیِ بعیدی است، عشقی که نه نون داشته باشد و نه آب. این عشقِ بینون و آب چگونه میخواهد میانِ معلم و خواهرِ حاکم شکل بگیرد. از طرفی ما نمیتوانیم بیخیالِ احساسی شویم که میان علی شادمان و ندا جبرئیلی در «سرخ و سیاه» مترحم شده. این احساس هرچند از سرِ انسانیت هم که باشد نمیتواند واگویههایی اینترآپت مآبانه را به متن ارجاع دهد. وقفهای در قسمتِ ابتدایی شکل میگیرد که هنرْ بودن در این موزهی سینمایی، از کلاسیکهای ایرانی، را زیرِ سؤال خواهد بُرد. ایدهی ناظری فیلم دارد که شاید هیچ ربطی به عشقِ معلم و خواهرِ حاکم نداشته باشد. این ایدهی ناظر کمکی به دکوپاژ که نکرده هیچ بلکه آن را هم چند قدم عقب بُرده. کارگردانی از خیال پُر شده در صورتی که متن از منطق و قصّه حرف میزند. کارگردانی برای یک فیلم باید اینگونه باشد و اتفاقاً چُنین پدیدهای باعثِ جذابیت و کِشمَکِشِ بیشترِ «سرخ و سیاه» شده اما نمیتوان با خیالْ منظقیِ کلاسیک را جلو بُرد. اُمیدوارم در ادامه پناهنده خیالاش را کُنترل کرده باشد.
ارسال دیدگاه