logo
جمعه 24 مهر 1405 | جمعه 16 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

بخشی از دلنوشته دختر شهید زنده لرستانی

بخشی از دلنوشته دختر شهید زنده لرستانی
دل نوشته های زهرا دختر سیده نور خدا موسوی شهیده زنده لرستانی توسط مادرش کبری حافظی جمع آوری شده است و به صورت کتاب به چاپ رسیده است
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آساره خبر،دل نوشته های زهرا دختر سیده نور خدا موسوی شهیده زنده لرستانی توسط مادرش کبری حافظی جمع آوری شده است و به صورت کتاب به چاپ رسیده است و یک جلد از این کتاب برای مقام معظم رهبری ارسال شد و مورد تایید ایشان قرار گرفت .

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آساره خبر,

در بخشی از این دل نوشته آمده است.

,

بسم الله الرحمن الرحیم

,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...

سرفه کُن بابا...

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
 
انتهای پیام/د
,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...

سرفه کُن بابا...

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
 
انتهای پیام/د
,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...

سرفه کُن بابا...

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
 
انتهای پیام/د
,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...

سرفه کُن بابا...

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
 
انتهای پیام/د
,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...

سرفه کُن بابا...

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
 
انتهای پیام/د
,
غمت آهسته نشست روی دلم.... دلم آهسته شکست
بُغض شد بارِ غَمت راه گلویم را بَست
,
,

واژه می خواست که فریاد شود ،از پنجره ی حَنجره آزاد شود
,
,

بُغض گفتش بنشین..... واژه آهسته نِشَست
,
,

قلم از راه رسید..... گفت زهرا : نَشِکَن بُغض خودت را....
,
,

بار غم تو بامن گفت زهرا: نَشِکن سکوتِ سرد خود را..... تفسیر صوت سکوتت با من
,
,

اوایل با نوشتن آرام می شدم..... گاهی خودم برای خودم بابا می شدم !
,
,

نوشتم... نَه یک سال... نَه دو سال... 8سال نوشتم
,
,

ببین نوشته هم دیگر مَرا آرام نمی کند... خسته شدم از قلم، از نوشتن...
,
,

سر از این سَجده 8 ساله بر نمی داری بابا ؟!
,
,

بدون شک میان این جمعیتی.... کُجای این محفلی امروز بابا؟!
ببین مَنم تک دختر بابا... منم زهرا...
,
,
,

نگاهم کن... خوب براندازم کن... دختر 7 ساله ات را بعد 8 سال ببین بابا!
,
,

می بینی ؟ اثری از نوجوانی نیست... روح من مستقیماً پیر شد بابا
,
,

خبر داری چه گذشت بر جِسمِ تو؟ خبر داری چه گذشت بر روحِ من؟
,
,

سوختی چون شمع ذره ذره آب شدی مقابل چشمم.... روح من هم سوخت با تو هر لحظه بابا...
,
,

تو همان بابای چهار شانه و بُلند قدِ منی ؟ این چنین ضعیف و لاغر شده ای بابا!
,
,

تو که صورتت، استخوانی و لاغر نبود! زیر چشمان تو حلقه ی گودی نبود !
,
,

آماده ای و رخت بسته ای سوی قضا؟ کجا با این شتاب؟ رحم کن بر اضطرابِ دل زهرا بابا...
,
,

اضطرابِ و واهمه کُشت مَرا.... هر ثانیه با خودم می گویم نکند بی خبری و یکدفه ای .... بروی ،تنها بمانم بابا!
,
,

8 سال است همه شب بیدارم... .از ترسِ بی خبَر رفتن تو...
,
,

یک لحظه اگر خوابم بِبَرد لحظه ای بعد بیدارم....از کابوس تلخِ لحظه ی رفتن تو...
,
,

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات لالایی شب های تارَم
,
,

سُرفه کن بابا..... سُرفه ات رمزِ حیاتم
,
,

سُرفه کن بابا..... سرفه یعنی هستی یعنی نفس می کشی آرامش جانم...
,
,

سرفه کُن بابا...
,
,

8 سال هرچه بلد بودم شیرین زبانی کردم شاید جواب دهی یکبار
,
,

شیرین زبانی هم جواب نداد که نداد ،بابا....!

چه کنم؟ چگونه صدایت کنم که برخیزی بشکنی این سکوت تلخ و سردِ خانِه را ؟!
,
,
,
,

شهیدان تو را بهتر می فهمند.... صدایت می کند اینبار از زبان شهیدان از زبان چمران ...
,
,

ای ایستاده بر قُله ی عشق و ایثار، ای محو شده در وجود حیّ سبحان...
,
,

وارث همه ی ایمان ها و عشق ها.... شمعی سوخته بَهرِ روشن شدن راه انسان ها... برخیز بابا...
,
,

بُگذار از زبان عاشورا صدایت بزنم...
,
,

ای سر تا به پا پاسخِ پرسش سوزان حسین...
,
,

خاکریزِ خیمه ی زینب... برخیزجان من بابا....
,
,

ای وای چقدر شکوه کردم امروز! چقدر گفتم مظلومیم، من و تو، بابا!
,
,

انگاریادم رفته بود کربلا را .... قتلگاه و خرابه ی شام را!
,
,

ای کاش ببخشد مرا رقیه ی سه ساله...!
,
,

لا یوم کیومِکَ یا ابا عبدالله
,
,
 
,
انتهای پیام/د
,
 
,
 
,
 
,
 
, , ,
 
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه