logo
چهارشنبه 22 مهر 1405 | چهارشنبه 14 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

یادداشت ادبی؛

آقامهدی برایم معما بود...!

آقامهدی برایم معما بود...!
رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد، معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت، اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! 

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! , به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! , شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اروم نیوز, نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! ,


رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!

علی رزم آرا

انتهای پیام/

 
,


رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!

,
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

علی رزم آرا

, علی رزم آرا, علی رزم آرا, علی رزم آرا,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/, انتهای پیام/, انتهای پیام/,
 
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه