logo
چهارشنبه 22 مهر 1405 | چهارشنبه 14 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

جریان زندگی در جبهه

از گره زدن دم موش تا خوابیدن روی طناب

از گره زدن دم موش تا خوابیدن روی طناب
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل از سایت جبهه لر ؛انگار همین دیروز برگشته ، حسین غفاری رزمنده دفاع مقدس از خاطراتش می گوید ، خاطراتی که هنوز نفس می کشند.

, سایت جبهه لر ,

 

,

, ,

 

,

از نوجوانی می گوید که مصرانه در جبهه ماند. ابراهیم محمدی جزو بسیجی هایی بود که به جبهه اعزام شده بود ، سنش خیلی کم بود و نمی دانستیم چطور  راضی اش کنیم تا به عقب برگردد . داشت می رفت مرخصی که نامه ای نوشتیم با این محتوا که نگذارید ابراهیم به جبهه برگردد، نامه را دادیم به دست ابراهیم و گفتیم بده به بسیج منطقه . عملیات بیت المقدس 2  شرکت کردم، بعد از عملیات دیدم ابراهیم اسیر می برد! جا خوردم! گفت: شما فکر کردین که می تونین سرمو شیره بمالین ولی من فهمیدم و رفتم از یک گردان دیگه اعزام شدم به عملیات. بعد از آن ماجرا باهم دوست شدیم و بعدها او به طلبگی علاقه مند شد و الان هم روحانی است.

,

, ,

نفر دوم از چپ ابراهیم محمدی - نفر اول از راست حسین غفاری

,

از حال و هوای جبهه می گوید: زندگی همچنان در جبهه جریان داشت ، بازی و سرگرمی و شوخی هم داشتیم...

,

درباره خاطرات طنز می گوید :

,

یک بار رفته بودیم منطقه چنانه برای اینکه چادرهای پادگان شهید مهدی باکری را جمع کنیم، من و شهید پادار و یک نفر دیگر بودیم، دیدیم چادرها پر از موش هستند ، موش ها را می گرفتیم و دم موش ها را به هم گره می زدیم.

,

وقتی در پادگان شهید باکری بودیم به ما اعلام کردند که نیروی جدید دادند ، نیروهای جدید آمدند و در چادرها جا دادیم ، جا کم بود یک طناب از این طرف چادر به سمت دیگر چادر رفته بود ، آن موقع یوگا کار می کردم رفتم روی طناب خوابیدم و گفتم اشکالی ندارد من هم روی طناب می خوابم. بچه ها بدو بدو رفته بودند به فرماندهی گفته بودند که فلانی روی طناب خوابیده، صدای خوابیدن من روی طناب همه جا پیچیده بود و از آن به بعد همه مرا با این جریان می شناختند.

,

, ,

حسین غفاری - خوابیده روی طناب

,

در عملیات بیت المقدس 2 به عنوان راهنما برای موقعیت عملیات بودم در سرما و ارتفاعات برفی در سه راهی ایستاده بودم و کمپرسی ها را هدایت می کردم ، از یکی از کمپرسی هایی که رسید بالا رفتم و مسیر را نشان دادم ، در ان سوز و سرما حواسم فقط به کار بود که ناگهان از درون پنجره دستی بیرون آمد و یک آبنبات و شیرینی به من داد، شهید یعقوب ریحانی بود ، راننده کمپرسی...

,

, ,


,
, ,

سمت چپ حسین غفاری - سمت راست شهید یعقوب ریحانی

,

 

,

شهید سعید خیر آبادی دوست صمیمی من بود، با هم که یکجا بودیم همیشه شوخی می کردیم و جملات و کلمات را جابه جا می کردیم و با همه حرف می زدیم ، هر کس پیش ما بود از حرفهای ما گیج می شد. هر کار می کردیم تا بچه ها شاد باشند و این حدیث را همیشه زمزمه می کردیم " أَفضلُ الأَعمالِ  إِدخَالُ السُّرُورِ فِی قَلبِ المُؤمِنِ"

,

یک انگشتری داشتم که سعید خوشش آمده بود ، یک بار با اصرار به من گفت که انگشتری ات را بده به من ، قبول نکردم و گفتم نمی شود که نمی شود انگشتری را مادرم به من داده، خوابیدم و ناگهان در خواب دیدم که انگشتری ام افتاده دور گردنم و دارم خفه می شوم ، دستم را انداختم و انگشتری را از گردنم دراوردم و افتاد کنار، از خواب پریدم و دستم را بردم به انگشتر و دیدم در دستم نیست ، حین خواب از دستم دراورده بودم و هر قدر به دنبالش گشتم پیدا نکردم.

,

آری این بود قصه مردی و مرانگی هایی که در پس شوخی های کوچک نهان شده بودند ، داستان کسانی که می خندیدند به امید لبخند دیگران ، نه برای شادی خود ، می خندیدند تا بجنگند ، خنده های آسمانی برای آدم های آسمانی ، آدم هایی که خدا حیفش آمد حتی برای لحظه ای دل به انگشتری نقره مادر ببندند...

,

 

,

 

,

 

,

, ,

از راست  حسین غفاری - شهید سعید خیرآبادی

,

, ,

, ,

حسین غفاری

,

, ,

نفر وسط حسین غفاری

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه