logo
پنج‌شنبه 23 مهر 1405 | پنجشنبه 15 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

واگویه های یک همسر شهید ترور؛

نام اصغر چرخ‌ساز لرزه بر اندام منافقین می انداخت+تصاویر

نام اصغر چرخ‌ساز لرزه بر اندام منافقین می انداخت+تصاویر
شب ها که خانه نمی آمد مدام تماس می گرفتند که فردا حاج اصغر را می کشیم. اما اصغر باکی نداشت و به فعالیت هایش ادامه می داد. منافق ها نامه تهدید آمیز برایمان می فرستادند. از اصغر خیلی واهمه داشتند. نامش دلهره بر جان منافقان می انداخت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  دیار آفتاب، تماس که گرفتیم خیلی گرم ما را به خانه اش دعوت کرد. در جستجوی آدرس در خیالاتمان خانه ای بزرگ اما قدیمی را به تصویر کشیده بودیم. از پیچ راهروی مجتمع که رد شدیم با در باز خانه و روی گشاده خانم عسگری روبه رو شدیم.

خانه ای حدودا ۵۰ متری، بسیار ساده اما صمیمی. وارد که شدیم بهترین مکان خانه را که یک مبل راحتی قدیمی بود برای نشستنمان نشان داد و خود به سرعت کنار سماور برقی رفت و گفت: چند روزی است که گاز خانه به علت عدم پرداخت قبض توسط همسایه ها قطع شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دیار آفتاب, دیار آفتاب,
,
,


بعد از خوردن چای، شروع به صحبت کردیم. از همسرش و نحوه آشنایی و ازدواجشان می پرسیم. بسم اللهی می گوید و شروع می کند:

 

من اهل کرهرود هستم. پدرم کاروانسرای تیرفروشی داشت. ۱۴ ساله بودم که عموی همسرم به واسطه یکی از همسایه ها پیشنهاد خواستگاری برادرزاده اش را با پدرم مطرح کرد. حاج اصغر که آن زمان ۲۳ ساله بود نزدیک خانه ما میوه فروشی داشت. پدرم هم که ایمان و اخلاق و جنم کار برایش مهم بود با این ازدواج موافقت کرد.

بعد از ازدواج مغازه میوه فروشی را فروخت و در خیابان قائم مقام چرخ سازی پیشه کرد. منزل ماهم نزدیک به مغازه اش بود. سال ۴۱ اولین فرزندم به دنیا آمد.

از پدر و مادرش همیشه خودش پذیرایی می کرد. یکبار از مادرشوهرم پیش اصغر ناله کردم و خواستم خانه مان را جدا کنیم اما حاج اصغر گفت هر وقت توانایی زندگی با مادرم را نداشتی از من جدا شو و خانه ات را جدا کن.

می پرسم حاج اصغر چه طور وارد جریان انقلاب شد؟
به گوشه اتاق نگاهی می کند و می گوید: اصغر مردی کاری و خوش انصاف بود. بعد از کار هرشب مسجد می رفت. دهه محرم هیئت برپا می کردند و هرشب دوازده تا روضه خوان از جمله آقایان میرآقاجانی، برادران یعقوبی، سجادی و... را برای هیئت دعوت می گرفتند. در هر خانه ای که هیئت می گرفتند زیرسیگاری ها را جمع می کرد و اجازه نمی داد کسی در روضه سیگار بکشد.

انقلاب که شد دیگر اصغر را به ندرت می دیدیم. آن زمان هفت فرزند داشتم. حاج اصغر مدام مواد خوراکی می خرید و بین مردم پخش می کرد. هرکس به مغازه اش مراجعه و از بیکاری ناله می کرد آچار به دستش می داد و می گفت همین جا مشغول به کار شو. بارها پیش آمده بود خوار و بار تهیه می کرد و پشت در خانه های نیازمندان می گذاشت، در می زد و می رفت. می گفت کار خیر باید پنهانی باشد.

شب ها که خانه نمی آمد مدام تماس می گرفتند که فردا حاج اصغر را می کشیم. اما اصغر باکی نداشت و به فعالیت هایش ادامه می داد. منافق ها نامه تهدید آمیز برایمان می فرستادند. از اصغر خیلی واهمه داشتند. نامش دلهره بر جان منافقان می انداخت.

یکبار که آقای حجازی و حاج کافی برای سخنرانی به اراک آمده بودند، اصغر تمام فرشهایمان را وسط سه راه(خیابان شهید بهشتی کنونی) پهن کرد تا مردم برای سخنرانی حاج کافی روی فرش بنشینند.

وقتی خانه مان قائم مقام بود مستاجر داشتیم. حاج اصغر می گفت به این مستاجر بزرگی نکنید. کارگر بگیرید اما از مستاجر نخواهید مثلا حیات را خودتان بشویید. به بچه ها می گفت هرکس نماز بخواند جایزه می گیرد.

سال ۶۰ ترورها در اراک شروع شد. منافقان به هرکس که ظاهر مذهبی داشت، حمله می کردند. حاج اصغر و مهدی سلطانی، پور ملایری و چند نفر دیگر همیشه با هم فعالیت می کردند. در میان مردم به اصغر چرخ ساز معروف بود.

در همان سال به اصغر در مغازه اش تیراندازی کردند. ۷ تا گلوله خورده بود و از ناحیه دست به شدت مجروح شد. وقتی خبردار شدم رفتم بیمارستان. بالای سرش ایستادم. گفت: هرچی خدا بخواهد. اگر خوب نشدم برای بچه هایم هم مادر باش هم پدر.

از مردن نمی ترسید. برای معالجه به تهران منتقل شد. یکی از همراهان گفت امکان دارد در مسیر منافقان به ما حمله کنند و از اصغر خواست که برای امنیت چادر سر کند. اصغر گفته بود: مگر من بنی صدرم که چادر سر کنم؟

همزمان با ترور نافرجام حاج اصغر، مهدی سلطانی هم ترور و شهید شد.

بعد از بهبودی نسبی عازم مکه شد. وقتی برگشت فعالیت اش بیشتر شد که کمتر نشد. مدام تهدید می شد تا اینکه برایش پاسدار فرستادند. سه فرزند اول را حاج اصغر به خانه بخت فرستاد.

اواخر شهریور سال ۶۱ نزدیک غروب مانند دفعه قبل برق ها رفت و در کوچه صدای تیراندازی آمد. با چادر رنگی از خانه بیرون پریدم و دیدم مردم مقابل مغازه حاج اصغر تجمع کردند و می گویند: اصغر چرخ ساز را کشتند.

 

به سرعت به بیمارستان ولیعصر منتقل شد. وقتی رفتم بیمارستان آقای آهنگران که فرمانده وقت سپاه اراک بود خبر شهادتش را داد...

خانه ما دو در داشت و بزرگ بود. مردم شهر برای مراسم تمام خانه را پر کرده بودند. بعد از شهادتش خیلی ها از کمک های اصغر می گفتند. یکی آمد و گفت حاج اصغر برای دخترم جهیزیه تهیه کرده است. دیگری می گفت: حاج اصغر فرش برایمان آورده.

حاج آقا آهنگران غسلش داد و در بهشت زهرای اراک تشییع و به خاک سپرده شد. در جبهه برای شهادت اصغر شعر سروده بودند: اصغر، مرد حزب الله، یار روح الله، دست پینه بسته ات، خون جگرم کرد...

بعد از شهادت حتی رادیو عراق خبر ترور حاج اصغر را داد. با وجود تلاش های سپاه برای پیدا کردن قاتل اصغر، معلوم نشد چه کسی تیراندازی کرده بود.

بار زندگی و مسئولیت ۴ فرزند کوچک بر دوشم افتاده بود. برای تربیت شان تلاش زیادی کردم. چون اصغر دشمن داشت و امکان داشت فرزندانم را منحرف کنند.

می گویم: شما ۳۳ سال با مسئله ترور دست و پنجه نرم کردید. برای خانواده های شهدایی که به تازگی ترور شدند مانند شهدای هسته ای چه پیامی دارید؟

می گوید: از من می شنوند بچه هایشان را طوری با ایمان و با خدا تربیت کنند تا راه نفوذ دشمنان و بدخواهان همسرشان را ببندند. همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشند چ.ن راه شهدا این بوده است. اصغر همیشه می گفت اندک خونی که دارم می خواهم در راه اسلام، انقلاب و وطنم هزینه کنم.

وسایلمان را جمع می کنیم تا به دفتر بازگردیم اما خانم عسگری با اصرار فراوان ما را برای ناهار نگه می دارد. پلوپز برقی را روشن می کند و سفره ای دوستانه پهن می کند. تمام تلاشش را می کند تا هر آنچه در یخچال دارد بر سر سفره باشد.

 

بعد از ناهار دوباره چای می آورد و بچه هایش را با عکس هایشان معرفی می کند. تکه های روزنامه و عکس هایی بسیار قدیمی که همچنان در دسترس بودند.


در میان عکس ها و خاطره هایش گم شده است که خداحافظی می کنیم.

 

انتهای پیام/ک

,


بعد از خوردن چای، شروع به صحبت کردیم. از همسرش و نحوه آشنایی و ازدواجشان می پرسیم. بسم اللهی می گوید و شروع می کند:

 

من اهل کرهرود هستم. پدرم کاروانسرای تیرفروشی داشت. ۱۴ ساله بودم که عموی همسرم به واسطه یکی از همسایه ها پیشنهاد خواستگاری برادرزاده اش را با پدرم مطرح کرد. حاج اصغر که آن زمان ۲۳ ساله بود نزدیک خانه ما میوه فروشی داشت. پدرم هم که ایمان و اخلاق و جنم کار برایش مهم بود با این ازدواج موافقت کرد.

بعد از ازدواج مغازه میوه فروشی را فروخت و در خیابان قائم مقام چرخ سازی پیشه کرد. منزل ماهم نزدیک به مغازه اش بود. سال ۴۱ اولین فرزندم به دنیا آمد.

از پدر و مادرش همیشه خودش پذیرایی می کرد. یکبار از مادرشوهرم پیش اصغر ناله کردم و خواستم خانه مان را جدا کنیم اما حاج اصغر گفت هر وقت توانایی زندگی با مادرم را نداشتی از من جدا شو و خانه ات را جدا کن.

می پرسم حاج اصغر چه طور وارد جریان انقلاب شد؟
به گوشه اتاق نگاهی می کند و می گوید: اصغر مردی کاری و خوش انصاف بود. بعد از کار هرشب مسجد می رفت. دهه محرم هیئت برپا می کردند و هرشب دوازده تا روضه خوان از جمله آقایان میرآقاجانی، برادران یعقوبی، سجادی و... را برای هیئت دعوت می گرفتند. در هر خانه ای که هیئت می گرفتند زیرسیگاری ها را جمع می کرد و اجازه نمی داد کسی در روضه سیگار بکشد.

انقلاب که شد دیگر اصغر را به ندرت می دیدیم. آن زمان هفت فرزند داشتم. حاج اصغر مدام مواد خوراکی می خرید و بین مردم پخش می کرد. هرکس به مغازه اش مراجعه و از بیکاری ناله می کرد آچار به دستش می داد و می گفت همین جا مشغول به کار شو. بارها پیش آمده بود خوار و بار تهیه می کرد و پشت در خانه های نیازمندان می گذاشت، در می زد و می رفت. می گفت کار خیر باید پنهانی باشد.

شب ها که خانه نمی آمد مدام تماس می گرفتند که فردا حاج اصغر را می کشیم. اما اصغر باکی نداشت و به فعالیت هایش ادامه می داد. منافق ها نامه تهدید آمیز برایمان می فرستادند. از اصغر خیلی واهمه داشتند. نامش دلهره بر جان منافقان می انداخت.

یکبار که آقای حجازی و حاج کافی برای سخنرانی به اراک آمده بودند، اصغر تمام فرشهایمان را وسط سه راه(خیابان شهید بهشتی کنونی) پهن کرد تا مردم برای سخنرانی حاج کافی روی فرش بنشینند.

وقتی خانه مان قائم مقام بود مستاجر داشتیم. حاج اصغر می گفت به این مستاجر بزرگی نکنید. کارگر بگیرید اما از مستاجر نخواهید مثلا حیات را خودتان بشویید. به بچه ها می گفت هرکس نماز بخواند جایزه می گیرد.

سال ۶۰ ترورها در اراک شروع شد. منافقان به هرکس که ظاهر مذهبی داشت، حمله می کردند. حاج اصغر و مهدی سلطانی، پور ملایری و چند نفر دیگر همیشه با هم فعالیت می کردند. در میان مردم به اصغر چرخ ساز معروف بود.

در همان سال به اصغر در مغازه اش تیراندازی کردند. ۷ تا گلوله خورده بود و از ناحیه دست به شدت مجروح شد. وقتی خبردار شدم رفتم بیمارستان. بالای سرش ایستادم. گفت: هرچی خدا بخواهد. اگر خوب نشدم برای بچه هایم هم مادر باش هم پدر.

از مردن نمی ترسید. برای معالجه به تهران منتقل شد. یکی از همراهان گفت امکان دارد در مسیر منافقان به ما حمله کنند و از اصغر خواست که برای امنیت چادر سر کند. اصغر گفته بود: مگر من بنی صدرم که چادر سر کنم؟

همزمان با ترور نافرجام حاج اصغر، مهدی سلطانی هم ترور و شهید شد.

بعد از بهبودی نسبی عازم مکه شد. وقتی برگشت فعالیت اش بیشتر شد که کمتر نشد. مدام تهدید می شد تا اینکه برایش پاسدار فرستادند. سه فرزند اول را حاج اصغر به خانه بخت فرستاد.

اواخر شهریور سال ۶۱ نزدیک غروب مانند دفعه قبل برق ها رفت و در کوچه صدای تیراندازی آمد. با چادر رنگی از خانه بیرون پریدم و دیدم مردم مقابل مغازه حاج اصغر تجمع کردند و می گویند: اصغر چرخ ساز را کشتند.

 

به سرعت به بیمارستان ولیعصر منتقل شد. وقتی رفتم بیمارستان آقای آهنگران که فرمانده وقت سپاه اراک بود خبر شهادتش را داد...

خانه ما دو در داشت و بزرگ بود. مردم شهر برای مراسم تمام خانه را پر کرده بودند. بعد از شهادتش خیلی ها از کمک های اصغر می گفتند. یکی آمد و گفت حاج اصغر برای دخترم جهیزیه تهیه کرده است. دیگری می گفت: حاج اصغر فرش برایمان آورده.

حاج آقا آهنگران غسلش داد و در بهشت زهرای اراک تشییع و به خاک سپرده شد. در جبهه برای شهادت اصغر شعر سروده بودند: اصغر، مرد حزب الله، یار روح الله، دست پینه بسته ات، خون جگرم کرد...

بعد از شهادت حتی رادیو عراق خبر ترور حاج اصغر را داد. با وجود تلاش های سپاه برای پیدا کردن قاتل اصغر، معلوم نشد چه کسی تیراندازی کرده بود.

بار زندگی و مسئولیت ۴ فرزند کوچک بر دوشم افتاده بود. برای تربیت شان تلاش زیادی کردم. چون اصغر دشمن داشت و امکان داشت فرزندانم را منحرف کنند.

می گویم: شما ۳۳ سال با مسئله ترور دست و پنجه نرم کردید. برای خانواده های شهدایی که به تازگی ترور شدند مانند شهدای هسته ای چه پیامی دارید؟

می گوید: از من می شنوند بچه هایشان را طوری با ایمان و با خدا تربیت کنند تا راه نفوذ دشمنان و بدخواهان همسرشان را ببندند. همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشند چ.ن راه شهدا این بوده است. اصغر همیشه می گفت اندک خونی که دارم می خواهم در راه اسلام، انقلاب و وطنم هزینه کنم.

وسایلمان را جمع می کنیم تا به دفتر بازگردیم اما خانم عسگری با اصرار فراوان ما را برای ناهار نگه می دارد. پلوپز برقی را روشن می کند و سفره ای دوستانه پهن می کند. تمام تلاشش را می کند تا هر آنچه در یخچال دارد بر سر سفره باشد.

 

بعد از ناهار دوباره چای می آورد و بچه هایش را با عکس هایشان معرفی می کند. تکه های روزنامه و عکس هایی بسیار قدیمی که همچنان در دسترس بودند.


در میان عکس ها و خاطره هایش گم شده است که خداحافظی می کنیم.

 

انتهای پیام/ک

,


بعد از خوردن چای، شروع به صحبت کردیم. از همسرش و نحوه آشنایی و ازدواجشان می پرسیم. بسم اللهی می گوید و شروع می کند:

,
,

 

,

من اهل کرهرود هستم. پدرم کاروانسرای تیرفروشی داشت. ۱۴ ساله بودم که عموی همسرم به واسطه یکی از همسایه ها پیشنهاد خواستگاری برادرزاده اش را با پدرم مطرح کرد. حاج اصغر که آن زمان ۲۳ ساله بود نزدیک خانه ما میوه فروشی داشت. پدرم هم که ایمان و اخلاق و جنم کار برایش مهم بود با این ازدواج موافقت کرد.

,

, ,

بعد از ازدواج مغازه میوه فروشی را فروخت و در خیابان قائم مقام چرخ سازی پیشه کرد. منزل ماهم نزدیک به مغازه اش بود. سال ۴۱ اولین فرزندم به دنیا آمد.

از پدر و مادرش همیشه خودش پذیرایی می کرد. یکبار از مادرشوهرم پیش اصغر ناله کردم و خواستم خانه مان را جدا کنیم اما حاج اصغر گفت هر وقت توانایی زندگی با مادرم را نداشتی از من جدا شو و خانه ات را جدا کن.

می پرسم حاج اصغر چه طور وارد جریان انقلاب شد؟
به گوشه اتاق نگاهی می کند و می گوید: اصغر مردی کاری و خوش انصاف بود. بعد از کار هرشب مسجد می رفت. دهه محرم هیئت برپا می کردند و هرشب دوازده تا روضه خوان از جمله آقایان میرآقاجانی، برادران یعقوبی، سجادی و... را برای هیئت دعوت می گرفتند. در هر خانه ای که هیئت می گرفتند زیرسیگاری ها را جمع می کرد و اجازه نمی داد کسی در روضه سیگار بکشد.

انقلاب که شد دیگر اصغر را به ندرت می دیدیم. آن زمان هفت فرزند داشتم. حاج اصغر مدام مواد خوراکی می خرید و بین مردم پخش می کرد. هرکس به مغازه اش مراجعه و از بیکاری ناله می کرد آچار به دستش می داد و می گفت همین جا مشغول به کار شو. بارها پیش آمده بود خوار و بار تهیه می کرد و پشت در خانه های نیازمندان می گذاشت، در می زد و می رفت. می گفت کار خیر باید پنهانی باشد.

شب ها که خانه نمی آمد مدام تماس می گرفتند که فردا حاج اصغر را می کشیم. اما اصغر باکی نداشت و به فعالیت هایش ادامه می داد. منافق ها نامه تهدید آمیز برایمان می فرستادند. از اصغر خیلی واهمه داشتند. نامش دلهره بر جان منافقان می انداخت.

یکبار که آقای حجازی و حاج کافی برای سخنرانی به اراک آمده بودند، اصغر تمام فرشهایمان را وسط سه راه(خیابان شهید بهشتی کنونی) پهن کرد تا مردم برای سخنرانی حاج کافی روی فرش بنشینند.

وقتی خانه مان قائم مقام بود مستاجر داشتیم. حاج اصغر می گفت به این مستاجر بزرگی نکنید. کارگر بگیرید اما از مستاجر نخواهید مثلا حیات را خودتان بشویید. به بچه ها می گفت هرکس نماز بخواند جایزه می گیرد.

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

, ,

سال ۶۰ ترورها در اراک شروع شد. منافقان به هرکس که ظاهر مذهبی داشت، حمله می کردند. حاج اصغر و مهدی سلطانی، پور ملایری و چند نفر دیگر همیشه با هم فعالیت می کردند. در میان مردم به اصغر چرخ ساز معروف بود.

در همان سال به اصغر در مغازه اش تیراندازی کردند. ۷ تا گلوله خورده بود و از ناحیه دست به شدت مجروح شد. وقتی خبردار شدم رفتم بیمارستان. بالای سرش ایستادم. گفت: هرچی خدا بخواهد. اگر خوب نشدم برای بچه هایم هم مادر باش هم پدر.

از مردن نمی ترسید. برای معالجه به تهران منتقل شد. یکی از همراهان گفت امکان دارد در مسیر منافقان به ما حمله کنند و از اصغر خواست که برای امنیت چادر سر کند. اصغر گفته بود: مگر من بنی صدرم که چادر سر کنم؟

همزمان با ترور نافرجام حاج اصغر، مهدی سلطانی هم ترور و شهید شد.

بعد از بهبودی نسبی عازم مکه شد. وقتی برگشت فعالیت اش بیشتر شد که کمتر نشد. مدام تهدید می شد تا اینکه برایش پاسدار فرستادند. سه فرزند اول را حاج اصغر به خانه بخت فرستاد.

اواخر شهریور سال ۶۱ نزدیک غروب مانند دفعه قبل برق ها رفت و در کوچه صدای تیراندازی آمد. با چادر رنگی از خانه بیرون پریدم و دیدم مردم مقابل مغازه حاج اصغر تجمع کردند و می گویند: اصغر چرخ ساز را کشتند.

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

 

,

به سرعت به بیمارستان ولیعصر منتقل شد. وقتی رفتم بیمارستان آقای آهنگران که فرمانده وقت سپاه اراک بود خبر شهادتش را داد...

خانه ما دو در داشت و بزرگ بود. مردم شهر برای مراسم تمام خانه را پر کرده بودند. بعد از شهادتش خیلی ها از کمک های اصغر می گفتند. یکی آمد و گفت حاج اصغر برای دخترم جهیزیه تهیه کرده است. دیگری می گفت: حاج اصغر فرش برایمان آورده.

حاج آقا آهنگران غسلش داد و در بهشت زهرای اراک تشییع و به خاک سپرده شد. در جبهه برای شهادت اصغر شعر سروده بودند: اصغر، مرد حزب الله، یار روح الله، دست پینه بسته ات، خون جگرم کرد...

بعد از شهادت حتی رادیو عراق خبر ترور حاج اصغر را داد. با وجود تلاش های سپاه برای پیدا کردن قاتل اصغر، معلوم نشد چه کسی تیراندازی کرده بود.

بار زندگی و مسئولیت ۴ فرزند کوچک بر دوشم افتاده بود. برای تربیت شان تلاش زیادی کردم. چون اصغر دشمن داشت و امکان داشت فرزندانم را منحرف کنند.

می گویم: شما ۳۳ سال با مسئله ترور دست و پنجه نرم کردید. برای خانواده های شهدایی که به تازگی ترور شدند مانند شهدای هسته ای چه پیامی دارید؟

می گوید: از من می شنوند بچه هایشان را طوری با ایمان و با خدا تربیت کنند تا راه نفوذ دشمنان و بدخواهان همسرشان را ببندند. همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشند چ.ن راه شهدا این بوده است. اصغر همیشه می گفت اندک خونی که دارم می خواهم در راه اسلام، انقلاب و وطنم هزینه کنم.

وسایلمان را جمع می کنیم تا به دفتر بازگردیم اما خانم عسگری با اصرار فراوان ما را برای ناهار نگه می دارد. پلوپز برقی را روشن می کند و سفره ای دوستانه پهن می کند. تمام تلاشش را می کند تا هر آنچه در یخچال دارد بر سر سفره باشد.

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

 

,

بعد از ناهار دوباره چای می آورد و بچه هایش را با عکس هایشان معرفی می کند. تکه های روزنامه و عکس هایی بسیار قدیمی که همچنان در دسترس بودند.

,


در میان عکس ها و خاطره هایش گم شده است که خداحافظی می کنیم.

,
,

, ,

 

,

انتهای پیام/ک

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه