logo
چهارشنبه 22 مهر 1405 | چهارشنبه 14 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

شهید بابازاده:

ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند

ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند
شهید سعید بابازاده: از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نیریمیز،

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نیریمیز, نیریمیز, نیریمیز,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

انتهای پیام/پ

 

,

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی ازدوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده  و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.
مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.
 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

, شهید سعید بابازاده,
, فرزند : مجید,
, نام  مادر : حلیمه,
, تولد: 01/01/1343 نیر,
, تحصیلات  : دوم دبیرستان,
, شغل: دانش آموز,
, شهادت: 23/01/1362,
, مزار: گلزار شهدای نیر,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, سه ماه به جبهه دزفول,
,
,
,
,
, ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.,
,
,
,
,
,
,
,
, زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.,
,
,
,

, ,

انتهای پیام/پ

,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه