logo
جمعه 24 مهر 1405 | جمعه 16 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  2. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  3. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  4. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  5. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  6. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  7. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  8. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  9. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  10. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  11. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  12. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  13. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  14. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  15. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  16. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  17. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید
  18. مقصر تولید فیلم‌هایی چون «خانم والده» چه کسانی هستند؟
  19. "مهسا" اسم رمز آشوب بود، اما "افتخاری" افتخار سيستان/ سلبریتی ها و رسوایی سکوت در برابر ترور یک زن ایرانی!
  20. دست یاری دراز کردن عربستان به سمت کشورهای‌دیگر اعتراف به ناتوانی در برابر انصارالله است/ مقامات سعودی دچار افسردگی شدند

گفتگو با امدادگر دوران دفاع مقدس:

داوطلبانه برای امدادگری رفتم / ترس ما از جان نبود که بالاترین مقام یعنی "شهادت" نصیبمان می شد

داوطلبانه برای امدادگری رفتم / ترس ما از جان نبود که بالاترین مقام یعنی "شهادت" نصیبمان می شد
آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زن امروز ،زنان در نخستین روزهای جنگ همچون مردان در‌ محورهای مختلف جبهه‌های نبردمشارکت مستقیم داشتند آنان بعدها به انجام فعالیت هایی چون نگهبانی از مقرها، مساجد و حتی‌ سنگرها، محافظت از مهمات، تخلیه کمک‌های مردمی، پرکردن گونی‌های سنگری و تهیه کوکتل مولوتف نیز می‌پرداختند. در آن سال ها بیمارستان ها، نقاهتگاه ها و سایر مراکز درمانی و پزشکی پر بود از زنان پزشک و پرستارانی که به مداوای مجروحین جنگ می پرداختند و در کنار آنها زنان بسیاری نیز دواطلبانه دوران پرستاری و امداد را می گذراندند تا به جبهه اعزام شوند. گفته می شود در طول ۸ سال دفاع مقدس ۲۲۸۰۸ نفر امدادگر و ۲۲۷۶ نفر پزشک زن به جبهه‌ها اعزام شدند که بسیاری در لحظات امدادرسانی شهید یا مجروح شدند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زن امروز, زن امروز, زن امروز,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
 

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

 

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

 

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

 

 

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

 

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

 

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

 

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

 

 

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

 

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

یک روز در جبهه:

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

 

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

 

انتهای پیام/پ

,
 
,
خانم کاظمی نیز یکی از مدادگرانی است که به صورت داوطلبانه یک ماه و نیم در جبهه حضور داشته و از مدت کم حضورش با شوق و اشتیاق سخن می گوید و بارها در مصاحبه می گوید کاش بیشتر می رفتم و آن زمان را بهتر درک می کردم...در ادامه با وی بیشتر آشنا می شویم:
,
 
,

زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.

, زهرا کاظمی هستم متولد 1341 و لیسانس حوزه و درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تفسیرقرآن هستم و مدت یک ماه و نیم در جبهه های هشت سال دفاع مقدس حضور داشتم.,

 

,

زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....

, زمان انقلاب 18 سالم بود و 20 سالم بودکه جنگ شروع شد و من در خرداد ماه سال61 دیپلم گرفتم و مهر 61 در بهداری سپاه استخدام شدم و در بهمن سال61 به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شدم . آن زمان فضای محله ها وصف ناپذیر بود و از سر و روی محله ها معنویت و عشق می بارید مثل الان نبود که اگر همسایه ای مشکل داشته باشد دیگر همسایه ها چشم و گوش خود را ببندند تا نبیند و نشنوند ....,

آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید

, آن زمان من ازدواج نکرده بودم  و مادرم راضی نبودمن برای امدادگری به جبهه بروم اما پدرم راضی بود و تشویق می کردند و می گفتند هر کاری از دست شما بر می آید وظیفه است باید انجام بدهید ,

آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم

, آن زمان که ما به جبهه رفتیم حضور ما ضروری نبود چرا که نیروهای بهیار و پرستار زیاد بودند  البته افرادی که می خوستند داوطلبانه بروند اجازه می دادند و من چند نفر دیگر از خانم های بهداری داوطلبانه رفتیم و بعد از آن یک ماه و نیم که آنجا بودیم و زمانی نیز که برگشتیم در ستاد پشتیبانی از جبهه های شهر فعالیت می کردیم ,

آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود

, آن موقع جبهه و جنگ دغدغه همه بود و تمام مردم کشور را از خودشان می دانستند و نفس مسیحایی امام نیز مردم را متحول کرده بود ,

از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند

, از بیرجند به همراه شهید کمیلی کاووسی و دیگران که در خاطرم نیست با یک مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم  فکر میکردیم شهدا به جشن دعوت شدند که در مسیر حرکت  تماما خنده و شوخی داشتند مهم ترین شاخصه شهدا تکیه برخدا وعشق به امام و ولایت بودشهدا برای این دنیا نبودند ,

 

,

, ,

والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.

, والفجر مقدماتی به تعویق افتاد چند روزی منتظر ماندیم دقیقا ایام دهه فجر بود که بین خواهران  با همان خوراکیها و  آجیلهایی که  داشتیم پیروزی انقلاب را جشن گرفتیم.,

وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم

, وقتی مستقر شدیم چند روز بعد عملیات والفجر مقدماتی شروع شد  و تمام  پرستاران در پایگاههای بیمارستان صحرایی تقسیم کار می کردند و درگیر مداوای مجروحان بودیم ,

 

,

 

,

اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است...

, اندیمشک بودیم یکی از خانم ها به نقل از خانمی که خادم حضرت امام بود گفت:  زمان انقلاب وقتی مردم به راهپیمایی می آمدند  در جمع راهیپمایانخانمی دائما به امام جسارت می کرد و اتفاقا باردار بود . زمانی که فرزندش به دنیا آمد همه دیده بودند که نصف بدن فرزندش سیاه و نصف دیگر سفید است..., خانمی دائما,

این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.

, این نیز یادم است که شهید دکترسید احمد رحیمی به خانم هایی که در سپاه حضور داشتتند  لطف و عطوفت خاصی داشت در حالی که فرمانده سپاه بود و زمانی که قدم بر می داشت از صلابت و ابهت او زمین می لرزید واما آدم مبهوت لطف و محبت این شهید بزرگوار می شد.,

 

,

یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .

, یکی از مواردی که به خصوص یادم می آید وقتی رزمندگان از اهواز می خواستند خط مقدم بروند آقای آهنگران سرود می خواندند و شور و هیجان خاصی در رزمندگان ایجاد می شد .,

 

,

من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........

, من هیچ وقت خاطراتم را ننوشتم و آن زمان که به جبهه رفته بودیم مجرد بودیم و عکسی هم نمی گرفتیم تا حداقل برای خودمان بماند به همین دلیل خیلی از اتفاقها بعد از 30 سال از ذهنم رفته است و آن موقع کسی به ما نگفت که اینها را برای خودمان یادداشت کنیم الان چندسالی که به نقش زنان در دفاع مقدس پرداخته می شود.........,

 

,

سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود....

, سال 62 ازدواج کردم ثمره ازدواجم یک فرزند پسر است. ازدواج ما در ساده ترین فضا برگزار شد همسرم در جبهه آرپی جی زن و خط شکن بودند .خط شکنی روی روحیه افراد تاثیر زیادی داشت به این صورت برای یک عملیات عده ای  داوطلبانه منطقه را پاک سازی می کردند و احتمال برگشت آنها خیلی کم بود همسرم نقل می کرد که در یکی از عملیاتها 50 نفر خط شکن می روند و تنها 2 نفر برمی گردند و 48 نفر دیگر شهید شدند همسرم به واسطه مجروحیتهایی که داشتند در سال 65 بعد از سه سال زندگی مشترک شهید شدند در حالی که دانشجوی رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه تهران بود.... ,

 

,

 

,

آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...

, آن موقع جنگ کسی نمی فهمید که جنگ است مردم زندگی عادی خود را داشتند و فراوانی زیادی در کشور بود با اینکه در محاصره بودیم دقیقا یادم است که همسر یکی از اقواممان آلمانی بود و به او گفته بودند به ایران نرو که از گرسنگی میمیری و زمانیکه به ایران آمده بود باورش نمی شد که مردم در نعمت باشند و متعجب بود...,

 

,

با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم

, با اینکه در جنگ بودیم اما نعمت الهی سرزمین ها را سیراب می کرد و مردم نیز اسراف نمی کردند و فرهنگ اقتصاد مقاومتی را از آنجا آموختیم امروز نیز من در خانه خودم حتی به اندازه یک دانه برنج اسراف نمی کنم و این را به فرزندانم نیز آموزش دادم حتی برای عروسی فرزندم سعی کردم مراسمهای عروسی مرسوم گرفته نشود اسراف نعمت خدا را از ما می گیرد خدا نیز که با قسم خوردگی ندارد به مملکت ما فراوانی دهد خود ما نباید اسراف کنیم,

یک روز در جبهه:

, یک روز در جبهه:, یک روز در جبهه:,

 پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم

,  پرستاری در منطقه جنگ جدای از استرس کاری خطرات خودش را داشت اما به فکر این نبودیم که جان خود را از دست دهیم چرا که بالاترین مقام یعنی شهادت نصیبمان می شد از 7 صبح تا 7 شب به بیمارستان می رفتیم و مشغول کاربودیم و خیلی کم می خوابیدیم و زمانهایی که فراغت داشتیم مشغول دعا و راز و نیاز و کارهای شخصی خودمان بودیم ,

 

,

زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد .... باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم

, زنان در هشت سال دفاع مقدس چه درسمت پرستار و عکاسی وخبرنگار و امدادگر و یا پشتیان از جبهه نقش عظیمی داشتند و همیشه با خودم می گویم کاش آن سالها تکرار می شد نه اینکه جنگ شود آن فضای صمیمی و صداقتی که وجود داشت  کاش این سالها که در آن هستیم هیچ وقت نمی آمد ...., باید ناراحت باشیم زمان قشنگی بود که از آن زمان استفاده نکردیم و مردود شدیم البته من یک دخترجوان بودم و بیشتر از آن برایم میسر نبود که بروم,

 

,

انتهای پیام/پ

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه