logo
شنبه 25 مهر 1405 | شنبه 17 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. اعتراف "اوباما" به خباثت مذاکراتی آمریکا/ غربگراها همچنان در پی سیاست تسلیم!
  2. انتخابات زیر سایه جنگ؛ قمار نظامی ترامپ و نتانیاهو چه هزینه‌ای دارد؟
  3. آمریکا با وارونه‌نمایی واقعیت‌ها به دنبال پیروزی در جنگ روایت‌ها است
  4. وقتی شعارهای توسعه به ابتذال و رکود ختم شد/ از بیم و امید تا سقوط گیشه و محتوا
  5. پالس غربگراها به دشمن برای فشار به ملت! /از ورثه "هاشمی‌رفسنجانی" تا "ظریف" به دنبال عقب نشینی ملت در برابر آمریکا!
  6. انزوای ایران یا شکست راهبردی آمریکا؟
  7. قلعه‌نویی: دلیلی برای تغییر همکارانم نمی‌بینم/ هیچ وساطتی برای بیرانوند نمی‌کنم
  8. آیا پلتفرم‌ها قصه را قربانی الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی کرده‌اند؟
  9. آقای روبیو؛ تاریخ بخوانید تا بفهمید دشمنان ایران چگونه زانو می زنند/ طعم تلخ شکست را به شما خواهیم چشاند
  10. چرا ناتوانی عربستان در برابر انصارالله یمن آشکار شد؟/ شکست رژیم سعودی در چند جبهه!
  11. مذاکرات دمشق و تل‌آویو زیر سایه تداوم اشغال؛ توافق امنیتی در هاله‌ای از ابهام
  12. توهم فروشی 105 دلاری بازار کاغذی؛ نفت فیزیکی از ۱۵۰ دلار گذشت
  13. گمانه‌زنی ممنوع؛ لطفا تکلیف این پرونده را سریعتر روشن کنید/ آسانی، استقلال و سه پرسش مهم
  14. سیستم طاغوتی نمایش در ایران
  15. آقای ظریف؛ مذاکرات شما جنگ را به کشور تحمیل کرد، آدرس غلط ندهید/ ایران درحال امتیازدهی بود که آمریکا جنگ را انتخاب کرد!
  16. اوکراین و اروپا برای ترامپ اولویت ندارد/ گازوئيل روسیه به این زودی ها به آمریکا نمی رسد
  17. زنگ خطر جمعیتی در ایران؛ از کاهش موالید تا شتاب سالمندی
  18. جام جهان‌نما؛ حافظ و معماری رندی، معنا و زمانه
  19. دیوان کیفری بین‌المللی زیر ضرب تحریم‌های آمریکا؛ پرونده نتانیاهو در کانون تقابل
  20. چند پرسش کلیدی درباره قرارداد یاسر آسانی و استقلال/ اثر حقوقی یک قرارداد مبهم؛ لطفا شفاف سازی کنید

دلنوشته ای برای ابراز همدردی با مردم کرمانشاه؛

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است
مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه راخواهند ساخت،سرپل ذهاب،ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از نهبندان خبر، کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نهبندان خبر,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

,

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

,

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

,

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

,

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

,

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

,

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

,

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

,

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

,

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

,

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

,

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

,

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

,

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

,

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه